تاريخ خبر: سه شنبه 3 شهریور 1388، 4رمضان 1430، 25آگوست 2009، شماره 24551سه شنبه 3 شهریور 1388، 4رمضان 1430، 25آگوست 2009، شماره 24551

ادبيـات جهان
شش رديف گل داوودي
نويسنده: توشيو موري ـ مترجم: آينا فخيمي


آشنايي با نويسنده: ‏

توشيو موري‎ (Toshio Mori) ‎در سال 1910 ميلادي از پدر و مادري ژاپني در شهر اوکلند واقع در ايالت کاليفرنياي آمريکا به دنيا آمد و در سن ليندرو بزرگ شد. او بيشتر عمر خود را در مزرعه گل زندگي کرده است. در طول جنگ جهاني دوم، او و خانواده‌اش مجبور به نقل مکان به کمپ توپاز در ايالت اوتا شدند و او در آنجا به مدت يک سال روزنامه ‏Trek‏ را چاپ کرد. بعد از اتمام جنگ دوباره به محل زندگي خود برگشت و به نوشتن ادامه داد. از کتاب هاي وي مي‌توان به: يوکوهاما، کاليفرنيا؛ ميهن پرست متعصب و داستانهايش؛ و زني از هيروشيما اشاره کرد. او در دوازدهم آوريل سال 1980 ميلادي دار فاني را وداع گفت.

‏***

‏زماني که برادرزاده‌ام تاتسئو آمد که با ما زندگي کند، دوست داشت تمامي چيزهايي را که بزرگترها در مزرعه انجام مي‌دادند، او نيز انجام دهد. او هر کاري که انجام مي‌داد برخلاف رفتار بزرگترها بود و ندانسته خرابکارانه و آزار دهنده مي‌نمود؛ ولي ذهن کم سن و سال او نمي‌توانست اين موضوع را درک کند.‏

عموي هيروشي هم که چندين هفته شاهد شيطنت‌هاي او بود گفت: «اين غائله بايد خاتمه پيدا کند. اين اره کردن‌هاي ديوار انباري و اين ميخ کوبيدن به درها تا ببيند که آيا باز هم باز مي‌شوند يا نه. اما ما نبايد او را کتک بزنيم و نبايد کاري کنيم که کنجکاوي او سرکوب شود.»

البته من نيز همان زمان که تاتسئو ـ که با وجود هفت ساله بودن در مدرسه تيزهوشان تحصيل مي‌کرد ــ همه ما را با سؤال‌هاي مشکلش به ستوه آورده بود:‏

ـ « اين گياهان چرا اينجا هستند؟ آب چيست؟ حشرات براي چه خلق شده‌اند؟ پرنده‌ها چيستند و براي چه آواز مي‌خوانند؟ و... ».‏

به عمو هيروشي گفتم که: «ما بايد در اين مورد کاري انجام دهيم. ما نمي‌توانيم تمام مدت به سؤال‌هاي او پاسخ دهيم و علاوه بر اين همه، جواب‌هاي ما نمي‌توانند هميشه درست از آب درآيند و ممکن است که با اين کار به او ضربه بزنيم. اما آنچه مهم است اين است که بدون شک بايد اقدامي در اين خصوص انجام دهيم.»‏

عمو هيروشي گفت: «بهتر است او را در انجام کارهاي مزرعه سهيم کنيم.»

بنابراين تاتسئو را صدا کرد و دست او را گرفت و باهم به مزرعه گل‌ها رفتند. او رديف گل هاي داوودي را که در حال رشد کردن بودند به تاتسئو نشان داد و از او پرسيد: «مي داني اينها چه هستند؟ اين چيزهايي که اينجا مي‌بيني؟». تاتسئو پاسخ داد: «بله خيلي خوب مي‌دانم. اينها گياه هستند.» عمو هيروشي پرسيد: «مي داني که اين گياهان با رشد کردن و گل دادن، معاش زندگي ما را تأمين مي‌کنند؟» تاتسئو سرش را تکان داد و گفت: بله مي‌دانم. عمو هيروشي گفت: «بسيار خوب. من به تو شش رديف گل داوودي خواهم داد و تو صاحب اين شش رديف خواهي بود. تو بايد از آنها مراقبت کني تا رشد کنند و مانند گياهان من، خوب گل دهند.»‏

تاتسئو فريادي از شادي کشيد و گفت: واي، خداي من!‏

عمو هيروشي پرسيد: «مطمئن هستي که مي‌خواهي اين کار را انجام دهي؟» تاتسئو جواب داد: بله.‏

عمو هيروشي گفت: «پس بلند شو و از همين حالا کارت را شروع کن. اما اول اجازه بده چيزي به تو بگويم. وقتي که مسؤوليت اين کار را به عهده گرفتي، ديگر اجازه نداري آن را رها کني. نبايد بگذاري که اين گياهان خشک شوند، بايد سعي کني که رشد کنند و مانند گياهاني که من پرورش مي‌دهم آنها نيز گل دهند.» تاتسئو جواب داد: «چشم. همين کار را خواهم کرد.» عمو هيروشي اضافه کرد: «تو بايد هر روز به گياهانت سر بزني؛ حتي بعد از باز شدن مدارس. و همين طور در روزهاي باراني و آفتابي بايد از آنها مراقبت کني.» تاتسئو گفت: «حتماً. لياقتم را به شما نشان خواهم داد.»

با اين روش، مجدداً آرامش به مزرعه بازگشت و کارکنان آن بدون مزاحمت تاتسئو شروع به کار کردند. تاتسئو در قطعه‌اي که به او داده شده بود، مشغول کار شد. البته هرازگاهي هم با شور و شوق به طرف عمو هيروشي مي‌دويد و چيزهايي از او مي‌پرسيد.

يک روز با هيجان به طرف عمو هيروشي دويد و گفت: «زود باشيد بياييد، در مزرعه من حشراتي پيدا شده‌اند، حشراتي بزرگ و سبز با خــال‌هاي سياه و همين طور حشراتي به رنگ قهوه اي. با آنها چه کنم؟...». عمو هيروشي پاسخ داد: «آن حشرات، مزاحم و مضر هستند، به آنها اسپري بزن!» تاتسئو با هيجان گفت: «من که اسپري ندارم.» عمو هيروشي جواب داد: «اشکال ندارد. امروز من به آنها اسپري مي‌زنم و فردا به تو يک اسپري دستي و کوچک خواهم داد و از اين به بعد تو مسؤول خواهي بود که گياهانت را با اسپري زدن از آسيب حشرات محافظت کني.»‏

در تکه زمين متعلق به تاتسئو، علف‌هاي بلندي شروع به رويش مي‌کردند و اين از ديد عمو هيروشي پنهان نبود و البته او مي‌ديد که آرام آرام آن قطعه با علف‌هاي هرز جديدي هر روز در حال پر شدن است. بنابراين رو به تاتسئو کرد و گفت: «آن علف‌هاي هرز باعث جلب حشرات مي‌شوند. آنها را بايد از ريشه دربياوري و مزرعه ات را از دست آنها حفظ کني.» روزها طول کشيد تا تاتسئو توانست آن علف‌هاي هرز را بکند، اما چون از ريشه درشان نمي‌آورد چند هفته بعد مجدداً رشد مي‌کردند و به نظر مي‌رسيد که اصلاً هرس نشده‌اند.‏

‏ بعضي وقت‌ها عمو هيروشي به تکه زمين تاتسئو مي‌آمد تا رطوبت خاک آنجا را چک کند. يک روز رو به تاتسئو کرد و گفت: «گياهانت تشنه هستند، به آنها آب کافي بده. تابستان است، اين کار را سريع انجام بده وگرنه دچار مشکل خواهي شد.» تاتسئو با شلنگ شروع به آب دادن به آنها کرد. عمو هيروشي گفت: «به يک قسمت زياد و به قسمت ديگر کم آب نده. به همه جا يکنواخت و يکسان آب بده و حتي سعي کن اغلب مواقع برگهاي آنها نيز با آب شسته شوند.»‏

در ماه اکتبر، گياهان عمو هيروشي بلندتر شده و شروع به گل دادن کرده بودند. تاتسئو هم در طول تابستان و پائيز مشغول گياهان خودش بود، اما گاهي خسته و بي‌توجه مي‌نمود. يک روز که عمو هيروشي متوجه شد اشتياق تاتسئو کمتر شده، با او به مزرعه اش رفت و با هيجان زياد به گل هاي تاتسئو نگاه کرد و گفت: «واي خداي من، گياهان تو چقدر بزرگ شده‌اند. چقدر سريع و خوب رشد مي‌کنند، به زودي همه آنها گل خواهند داد.» تاتسئو گفت: «آيا اين طور فکر مي‌کنيد؟». عمو هيروشي گفت: «بله، مگر نمي‌بيني؟ تو گل هاي زيادي خواهي داشت. وقتي که توانستي دسته‌اي از آنها تهيه کني، من آنها را به بازار گل فروشان خواهم برد و برايت خواهم فروخت.» تاتسئو گفت: «واقعاً؟ در بازار گل فروشان آنها را خواهيد فروخت؟». عمو هيروشي خنديد و گفت: «بله، مگر آنجا جايي نيست که گلها را مي‌فروشند؟ پس گل هاي تو را نيز آنجا خواهم فروخت.»‏

يک روز تاتسئو با اصرار از ما خواست که با او تنيس بازي کنيم. زماني بود که پرکارترين وقت مزرعه به حساب مي‌آمد و حتي يکشنبه‌ها را نيز مجبور بوديم سخت کار کنيم. عمو هيروشي گفت: «تاتسئو، نمي‌بيني که همه ما مرداني با مسؤوليت زياد هستيم؟ عمو هيروشي ات امروز کارهاي زيادي براي انجام دادن دارد. اکنون زمان پرکار مزرعه است. و حتي تو نيز کارهاي زيادي براي انجام دادن در مزرعه ات داري و اکنون بايد پرکارترين زمان تو هم باشد. آيا مي‌داني که گياهانت آب دارند يا نه؟». تاتسئو جواب داد: «نه، مطمئن نيستم.» عمو هيروشي گفت: «پس به آنها سر بزن، الآن به آنها سر بزن!» تاتسئو به طرف گل هايش دويد تا ببيند که آيا آنها آب دارند يا نه. و بعد دوان دوان برگشت و گفت: «عمو هيروشي، آنها آب دارند.» عمو هيروشي گفت: «بسيار خوب. اما آيا آن سوراخ‌ها با کپه خاکهاي جمع شده را در مزرعه ات ديده اي؟» تاتسئو جواب داد: «بله، آنها سوراخ‌هاي گوفر هستند.» عمو هيروشي پرسيد: «درست است، اما آيا هيچ سعي کرده‌اي که آن را بگيري؟» تاتسئو جواب داد: نه. عمو هيروشي گفت: «پس زود دست به کار شو، الآن برو سراغش.»‏

يک روز در اواخر اکتبر که گياهان عمو هيروشي شروع به گل دادن کرده بودند، او آنها را چيد و دسته دسته کرد و صبح زود به بازار گل‌فروشان در اوکلند برد. در اين هنگام تاتسئو بسيار دلواپس گل دادن گياهانش بود. او بسيار هيجان زده بود تا ببيند که چيدن گل هايش چه احساسي خواهد داشت. در اين زمان، تکه زمين او پر از علف‌هاي هرزي بود که در طول تابستان هرس نشده بودند. فقط چند جوانه گل داوودي در ميان انبوهي از علف‌هاي هرز به چشم مي‌خورد. فقط تعداد کمي از گياهان او سالم مانده بودند. ساقه‌ها در قسمتي از زمين که آب کافي به آنها داده شده بود و علف‌هاي هرز آن هرس شده بودند، بلند و قوي بود و غنچه‌هاي آن بزرگ و گرد. اما در قسمت‌هاي ديگر، ساقه‌ها کوتاه و ضعيف بودند و برگ ها نيز پژمرده و قهوه‌اي رنگ. بيشتر گل ها قبل از رسيدن فصل سرما از بين رفته بودند. بعضي‌ها از بي‌آبـــي، بعضي‌ها به خاطر گوفر* و موش کور و بعضي‌ها هم به خــاطر علف‌هاي هرزي که آنها را احاطه کرده و مانع رشد شان شده بود.‏

زماني که گياهان عمو هيروشي شروع به گل دادن کرده بودند، تمامي کارکنان مزرعه نگران به نظر مي‌رسيدند. پدر تاتسئو گفته بود که بايد فکري براي قطعه زمين تاتسئو کرد. او عقيده داشت که گياهان آن قطعه بي‌فايده هستند و حشرات آن آرام آرام به سمت مزارع آنها مي‌آيند. از عمو هيروشي اجازه خواسته بود که آنها را ببرند و آتش بزنند. اما عمو هيروشي گفته بود: « اين کار بدترين کاري است که ما مي‌توانيم انجام دهيم. اين کار تاتسئو راخواهد کشت. بگذاريد گياهان او همچنان باقي بمانند.» ‏

بنابراين تمام گياهان تاتسئو دست نخورده باقي مانده بودند، با همه علف‌هاي هرز، گوفرها، حشرات و غنچه‌هايش. به زودي گياهان زمينش شروع به گل دادن کردند. تاتسئو به دنبال عمو هيروشي مي‌گشت. او مي‌گفت که گياهانش گل داده‌اند، گل هاي بزرگ، گل‌هاي خوب. او مي‌خواست بداند که چه موقع مي‌تواند گل هايش را بچيند.‏

عمو هيروشي جواب داد: «همين امروز. امروز گل هايت را بچين. من فردا آنها را به بازار گل‌فروشان خواهم برد.» روز بعد در بازار گل فروشان، عمو هيروشي گل هاي تاتسئو را به 25 سنت فروخت. وقتي که برگشت تاتسئو به طرف ماشين او دويد و پرسيد: «عمو هيروشي، توانستيد گل هاي مرا بفروشيد؟» عمو هيروشي جواب داد: «بله. چرا که نه. آنها سالم بودند و با دقت پرورش يافته بودند.» تاتسئو با شور و شوق در مزرعه بالا و پايين مي‌پريد. او به طرف پدرش رفت و گفت: «پدر، يک نفر گل هاي مرا خريده است.» سپس به طرف من دويد و گفت: «دسته گل من فروخته شده. عمو هيروشي گل هاي داوودي مرا فروخته است.»‏

ظهر هنگام، وقتي خوردن ناهار تمام شد؛ عمو هيروشي پول گل‌ها را به تاتسئو داد. تاتسئو در حالي که چشم هايش مي‌درخشيد، رو به همه ما کرد و گفت: «با اين پول چه کنم؟» پدرش جواب داد: «در قلک اسباب بازي ات آنها را پس‌انداز کن!» عمو هيروشي گفت: «نه، بگذاريد هر کاري دلش مي‌خواهد با پول هايش انجام دهد. بگذاريد پول هايش را خرج کند و مزه آنها را بچشد.» از تاتسئو پرسيدم: «دوست داري پول هايت را خرج کني؟» او جواب داد: بله. عمو هيروشي گفت: «پس هر جور دلت مي‌خواهد آنها را خرج کن. هر چه دوست داري با آن بخر. برو و از پولت لذت ببر. همه آنها مال توست.»‏

يکشنبه بعدي، ما تاتسئو را در طول روز نديديم. وقتي که عصر ديروقت برگشت، عمو هيروشي از او پرسيد: «تاتسئو،امروز چه کار کردي؟» تاتسئو جواب داد: «به تماشاي نمايش رفته و يک بستني قيفي خريدم. در راه برگشت به خانه هم به تماشاي مسابقه بيسبال رفتم که در مدرسه برگزار مي‌شد. سپس پاپکورن خريدم و خوردم. و الآن هم پنج سنت ديگر دارم که خرج نشده باقي مانده است.» عمو هيروشي گفت: «خوبه. اين نشان مي‌دهد که روز خوبي داشته‌اي.»‏

عمو هيروشي، پدر تاتسئو و من در سايه نشسته بوديم. آن روز با اين که عصر ديروقت بود ولي هنوز هوا گرم بود. ما داشتيم تاتسئو را تماشا مي‌کرديم که سوار سه چرخه قرمز رنگش در حياط اين طرف و آن طرف مي‌رفت و گرد و خاک زيادي توليد مي‌کرد. پدر تاتسئو گفت: «سال ديگر او تمامي آنچه را که امسال انجام داده است فراموش خواهد کرد و همان کودک شلوغ قبلي خواهد شد و به شيطنت و شلوغکاري‌هايش ادامه خواهد داد.» عمو هيروشي گفت: «سال ديگر هنوز نرسيده است.» پدر تاتسئو گفت: «فکر مي‌کنيد سال ديگر او باز هم علاقه مند خواهد بود که گل داوودي پرورش دهد؟» عمو هيروشي جواب داد: «تاتسئو از تشويق لذت مي‌برد و زماني که کار خوبي را به نحو شايسته انجام مي‌دهد، به آن افتخار مي‌کند. بايد منتظر باشيم و ببينيم که سال ديگر چه کار خواهد کرد.» من گفتم: «بدون شک او بدترين باغبان در کشور است و شايد هم بدترين باغبان در دنيا.» عمو هيروشي جواب داد: شايد.

پدر تاتسئو گفت: «او فردا فراموش خواهد کرد که چگونه از خرج کردن کل درآمد يک ساله اش لذت برده است.» عمو هيروشي گفت: «بگذاريد فراموش کند. يک سال که چيز مهمي نيست. ما اين شش رديف گل داوودي را براي او کنار خواهيم گذاشت تا زماني که خودش به اين شناخت برسد.»‏

آن شب کل خانواده يعني عمو هيروشي، پدر تاتسئو، من، تاتسئو و بقيه، دور ميز شام نشسته و شام خورديم و درمورد سالي که گذشت، چشم‌انداز تجارت گل‌هاي داوودي، محصول گلهاي عمو هيروشي و درباره کار امسال تاتسئو و نيز ساير کارهاي انجام نشده‌اش در دنيا، باهم صحبت کرديم.‏



‏پي‌نويس:

* گوفر: نوعي سنجاب زميني بومي آمريکاي شمالي.‏

codex17x

page29

PDF صفحات روزنامه

1
Text Box (double-click to edit)

Ettelaat International


Iran, Pakistan agree to increase parliamentary ties (09/02)

Iran keen to involve in economic projects in Bosnia (09/02)

Iran ready to transfer military tools, technology to regional states (09/02)

Iran creates national fund for energy projects (09/02)

20% uranium enrichment not against NPT (09/02)

Envoy confident about S-300 delivery to Iran (09/02)

Iran unveils first home made light plane (09/02)

Leader says Iran stands tall in face of threats (09/02)

Non-oil exports surpass $20b (09/02)

Middle East will determine fate of the world (09/02)

Iran's Bushehr N-plant running after 1 more test (09/02)

Iran starts 20% uranium enrichment (09/02)

Parliament backs Iran President decision over 20% enrichment (09/02)

Holiday Notice (09/02)

US filmfests to screen Iranian documentaries (08/02)

Iran ceases ties with British Museum (08/02)

Russia rejects sanctions on Iran's economy (08/02)

Sanctions not able to stop Iran's science (08/02)

Iran busts 7 people linked to foreign satellite networks (08/02)

Iran signs $10bn gas field deal with domestic firm (08/02)

حكمت و معرفت
يادداشت
فرم اشتراك
ettelaat newspaper روزنامه اطلاعات

آدرس: تهران. بلوار ميرداماد - خيابان نفت جنوبي

تلفن : 29999
22258022 : فاكس

Ettelaat Newspaper

Tehran Mirdamad Boulvard

Tel : 009821 29999

Fax : 009821 29999

email: ettelaat@ettelaat.com

سه شنبه 20بهمن 1388 ـ 24صفر1431 ـ 9فوریه 2010 ـ شماره 24686سه شنبه 20بهمن 1388 ـ 24صفر1431 ـ 9فوریه 2010 ـ شماره 24686
صفحات روزنامه را ورق بزنيد Latest Edition آخرين شماره

84 سال حضور مستمر در صحنه اطلاع رساني کشور

PDF صفحات نيازمنديها

PDF صفحات ضميمه

فرم سفارش كتاب
نسخه قديمي سايت
آرشيو روزنامه